خود خود تویــــی !!!!

راز سر به مهر خدایی ترین جلوه ی دوست داشتن ،

رمز طلوع صادقانه ترین  سپیده ،

ترنم زیبا ترین نگاه ،

معشوقه ی این دل بی قرار :

بی عمرزنده ام ، با تو می خندم ،می گریم، می بالم، می شورم ،می نازم و می مانم ؛

بی تو ماندن را نیز از یاد برده ام

بانو ، پرسشی دارم : من اگر بدم اگر خارم اگر مشتی شقاوت با این دلم جه میکنی ؟ با چشمانم که یک دریا گریسته اند چه می کنی ؟ با سینه ام که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد؟

راز پنهان

عجب رازی است درمیان غنچه های باغ عشق ، به یک حضور می خندند و از درد فراق به خود نمی پیچند از این راز تر اشک سحرگاه و دعای وصال من است ، بی گریه نمی توانم زیست !

یکی!!! گفت : زندگی ؟

گفتم : کنار یار نشستن ،به تماشای جلوه اش ایستادن و سفره ی عشق و راز پنهانش گشودن

گفت :مُردگی ؟

گفتم : بخواهی و او تو را نخواهد [ یا حداقل ندانی ]

گفت : بودن ؟

گفتم : گمان کنی با نبودن مسأله دارد

گفت : بوی زلفش ؟

گفتم : یک آرزو       [هست مرا روز وشب باصنمی گفت وگو / نیست به دل آرزو جزشکن زلف او]

گفت : او ؟

گفتم : یک بغل احساس !!!!

گفت : تو ؟

گفتم : یک آغوش

...