حکایت هیچ نگاه !!
حکایت غریبی ست ...
در باغ این حکایت جز یاس نمی روید اینجا بنفشه ها ازفراق تو در اضطرابند، دیــــدار تو دل را به عرصه ی عشق بازی می کشاند و این حکایت عاشقیِ دل است،
در گلـــــزار خرامیدن را سرو از قامت بلند تو آموخت و جـــــامه دریدن را غنچه از من ، همیشه در فراق تو اشک چشمانم مرهمی ست به این دل سوخته :
تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست ـــ خانه ای کز خود برآرد آب جای خواب نیست
اگر نگاهت نمی کنم خیال نکنی نمی خواهمـــت! [این همه اشتیاق و آن هیچ نگاه ] ، مـن از مستیِ شـــراره های نگاهم می ترسم و گرنه :
من به پایت نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند.