حکایت غریبی ست ...

در باغ این حکایت جز یاس نمی روید اینجا بنفشه ها ازفراق تو در اضطرابند، دیــــدار تو دل را به عرصه ی عشق بازی می کشاند و این حکایت عاشقیِ دل است،

در گلـــــزار خرامیدن را سرو از قامت بلند تو آموخت و جـــــامه دریدن را غنچه از من ، همیشه در فراق تو اشک چشمانم مرهمی ست به این دل سوخته :

تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست  ـــ  خانه ای کز خود برآرد آب جای خواب نیست

اگر نگاهت نمی کنم خیال نکنی نمی خواهمـــت! [این همه اشتیاق و آن هیچ نگاه ] ،  مـن از مستیِ شـــراره های نگاهم می ترسم و گرنه :

 

من به پایت نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند.