مرا ببخش اگر آداب نجوای عاشقانه نمی دانم مرا ببخش که در پرده ی خیالم ، رشته های محبت ، سر رشته ی خود را از کف داده اند، و نه از این رشته سر می تابند و نه سر رشته را می یایند .
سالیست که از اشکهایم در کوزه ، حسرت ها انباشته ام و انتظار لحظه ای را میکشم که باران حضورت از انتهای آسمان نیلی سرازیر شود ، تا آن کوزه و آن حسرت ها را به دریا بریزم و سبکبار، چشمان حریصم را در زلال آن بشویم . من همیشه با این کلمات بی صدا قلبم را آرام می کنم می گویم :
گیسوی تو دام بلا ، ابــــــروی تو تیغ فنا ، دردت دوای دل
روی تو بهشت برین ،موی تو بنفشه ترین ، زنجیر به پای دل
گاهی می گویم کاشکی اصلا تو را نمی دیدم آن وقت دیگر پیشه ام این نبود ، مهتاب رویت در این شبهای تار سو سوزنان پرستار این دل بیمار است و البته نام زیبایت حلاوت این درد و حدیثت نکته ی این حکایت .
پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست ـــ زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
دیگر هر کسی را محرم گریستن های کودکانه ام نمی کنم ( غم من کسی شناسد که رخ تو دیده باشد ـــ وگرش ندیده باشد صفتی شنیده باشد)
و از نامهربانیشان دل خور نمی شوم ، امشب فهمیدم :
خار طبعی های من از حسرت آوارگیست ــ یاسمن خو می شدم گر سوسنی می داشتم
ژالــــــه ام هرگز ندارد تاب احسان کسی ــ آب گـــــردم گر کسی از خـــــاک بردارد مــــــــرا
اینهاست که دلم را اسیر سلسله ی محبتت ساخته ، من :
شب و سحر به نام تو ترانه می خوانم ــ به شوق یک سلام تو همیشه می مانم ،
[باور می کنی ؟!!! روزی صد هزار دفه برای چشمات می میرم ] ـــ برایم بمان !!!