برای تو

 

حوّایی ترین سیب آرزو ؛

بهشت دمیده در گوشه ی این دل تنگ ؛

نوشته های مرا از این دلتنگ تر می خواهی ؟ من تمام شده ام ! آن [هنوز] هنوز فرا نرسیده ؟

همیشه میان نگاه تو سرگردانم نمی دانم با من چگونه خواهی کرد نگاه !!

 دیدار رویت چه مثنوی ها در کارزار غبارت می رقصاند دیگر تلخی ایام مشامم را نمی گزد چه قدر باران دیروز بوی تو را می بارید آیا ایهام نوشته هایم به موی تو دست نیافت ؟ :

از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود                                   هر نافه که در دست نسم سحر افتاد

 من، هم نامه های عاشقانه می نویسم و هم عریضه های دلتنگ طومار میکنم باشد که از این دو راهه منزل ، یکی به مقصد برسد.

شود آیا که در میکده ها بگشایند؟                                   گره از کار فروبسته ی ما بگشایند؟

 

 

گلواژه هایی به جنس تو !

نشسته بودم داشتی رد می شدی با خودم زمزمه کردم :

 

بهــــــــار زیباست اما بی تو ای زیبا ترین هیچ زیبایی دلم را بر نمی انگیزد که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو دوخته ، از خانه که می آیی یک دستمال سفید گزیده ی شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور احتمالا گریستن های من بسیار است ! حتما دانسته ای که نامت به حریم قلبم خیمه زده ! اینک واژه ها را به جنس تـــــــــــــــو برمی گزینم فاش میگویم :

در دل تنگم چموشی می کند انبار حرف ــــ محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف 

 

اجازه می دهی دلتنگیم را با تو قسمت کنم؟ دیگر یــــــــارای نوشتن ندارم ، تـــــاکــــی دوره کنم شب را ، روز را و هنوز را ؟ من این روز ها را عکس گرفته ام طاقچه ی دلم پر است از این خاطرات ، از این شور ها و شعور ها و پر است ازتو ؛

و تــــو :

هستی آن قشنگ ترین بلایی که آمدی به سرم ، کاش هنوز هم می توانستم بنویسم ... حیف.... باز هم پایان بی پایان!!!  ..........................

 

چشام حریص توئه : ......................

مرا ببخش اگر آداب نجوای عاشقانه نمی دانم مرا ببخش که در پرده ی خیالم ، رشته های محبت ، سر رشته ی خود را از کف داده اند، و نه از این رشته سر می تابند و نه سر رشته را می یایند .

 

سالیست که از اشکهایم در کوزه ، حسرت ها انباشته ام و انتظار لحظه ای را میکشم که باران حضورت از انتهای آسمان نیلی سرازیر شود ، تا آن کوزه و آن حسرت ها را به دریا بریزم و سبکبار، چشمان حریصم را در زلال آن بشویم . من همیشه با این کلمات بی صدا قلبم را آرام می کنم می گویم :

گیسوی تو دام بلا ، ابــــــروی تو تیغ فنا ، دردت دوای دل

روی تو بهشت برین ،موی تو بنفشه ترین  ، زنجیر به پای دل

گاهی می گویم کاشکی اصلا تو را نمی دیدم آن وقت دیگر پیشه ام این نبود ، مهتاب رویت در این شبهای تار سو سوزنان پرستار این دل بیمار است و البته نام زیبایت حلاوت این درد و حدیثت نکته ی این حکایت .

پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست  ـــ   زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست

دیگر هر کسی را محرم گریستن های کودکانه ام نمی کنم ( غم من کسی شناسد که رخ تو دیده باشد ـــ وگرش ندیده باشد صفتی شنیده باشد)

و از نامهربانیشان دل خور نمی شوم ، امشب فهمیدم :

خار طبعی های من از حسرت آوارگیست ــ یاسمن خو می شدم گر سوسنی می داشتم 

ژالــــــه ام هرگز ندارد تاب احسان کسی ــ آب گـــــردم گر کسی از خـــــاک بردارد مــــــــرا

اینهاست که دلم را اسیر سلسله ی محبتت ساخته ، من :

 شب و سحر به نام تو ترانه می خوانم ــ به شوق یک سلام تو همیشه می مانم ، 

[باور می کنی ؟!!! روزی صد هزار دفه برای چشمات می میرم ] ـــ  برایم بمان !!!

 

 

 

رؤیـــــــا

از باغ چشمان قشنگت سیب می چیدم    ــــ    آیا حقیقت داشت این یا خواب می دیدم

انگار سیب درخت قامتت با دستان من قهر است از این پس قهر را با مِهر قافیه می کنم :

گریه از قهرت شکایت می کند

خنده از مهرت حکایت می کند

با ابرها از تو می گفتم باریدند ، سحرگاه دستانم برای تو به آسمان بلند شد، شورش نسیم هنگامه کرد! آسمان آبی معشوقه گلی می خواست تو را وعده کردم . آه که تو چه قدر دوست داشتنی هستی ..

 

 

 

ادامه نوشته

حکایت هیچ نگاه !!

حکایت غریبی ست ...

در باغ این حکایت جز یاس نمی روید اینجا بنفشه ها ازفراق تو در اضطرابند، دیــــدار تو دل را به عرصه ی عشق بازی می کشاند و این حکایت عاشقیِ دل است،

در گلـــــزار خرامیدن را سرو از قامت بلند تو آموخت و جـــــامه دریدن را غنچه از من ، همیشه در فراق تو اشک چشمانم مرهمی ست به این دل سوخته :

تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست  ـــ  خانه ای کز خود برآرد آب جای خواب نیست

اگر نگاهت نمی کنم خیال نکنی نمی خواهمـــت! [این همه اشتیاق و آن هیچ نگاه ] ،  مـن از مستیِ شـــراره های نگاهم می ترسم و گرنه :

 

من به پایت نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند.

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار !

قالوا لی أنا مَحمومٌ ، فَقُلتُ لَهُم [أنتِ ] الّتی کُنتِ فی حُمّائی سَبَبا

بهم گفتند تب کرده ام ، گفتم حبیبه ی من سبب تب من است!!!

                                                            قصه وفـــا

تو را چشیدم و شیرین تر از وفـــــا بودی                             تو ای عزیز که بودی مگر خـــــدا بودی؟

سری به کوچه زدم روشن از ظهور تو بود                              سری به خانه زدم خرم از حضور تو بود

به آفتاب شــــــــــدم سایه ی تو آنجا بود                              به هر کتـــــاب شدم آیه ی تو آنجا بود

دلم گرفت و به گلخانه ی وفــای تو رفت                                زغم برآمد و آهسته از قفای تو رفـت

قسم به دوست که تا دیده ام تورا دیدست               زچشم های من این چشمه ها تراویدست

چه در تلاوت قرآن چه در ترانه ی چنــــگ                               چه در لطافت باران چه در صلابت سنگ

تو عاشقانه مرا زار زار بوسیـــــــــــــدی                               مــــــــــرا به شیوه  ی ابر بهار بوسیدی

مگر هنوز زحافظ حوالتی با مــــــــــاست                              که قصه من و تـــــو احتیاج واستغناست

روم به روم که شوق از نیاز حاصل نیست                               میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست

به آشیانه ی یاران شبانه می آیــــــــــی                               تو ای چراغ چــــــــــرا  غائبانه می آیی ؟

مکُش به تیر زهر،فراقم به تیر قهر مـدوز                               مرا بسوز ولی با نگــــــــاه خویش بسوز

شعر : ع - س

دستورانی ـــ حــــــامد


شکوه شِکوِه !

کاش می دانست که : منِ آزرده دل را کس گره از کار نگشاید!

و این بس عجب مدار ،روز فراق را که نهد در شمار عمر ؟ که گفت عمر ما کوتاه است ؟ عمر ما هزار و یک حجله به بلندای یلدا دارد! شکوه او مرا چنین به شِکوِه وا داشت:

که مانده ام تنها به جرم شیدایی ، و خسته ام نیز از خزان تنهایی ،بهار عمر من چرا نمی آیی ؛ ومن از صبوریت در شگفتم ؛ای خوبترین و ای شکوه دریا : آرزونامه های مرا که یک یک پر می دهم به دانه ای در دام انداز آنگاه جمله ای چند برآن بیفزا  تابدانم تو نیز ...

دیگر شِکوِه نمی کنم مگر نه اینکه درد عاشقی درد نیست ،

عاشق اگر بیند ستم کی شکوه از یارش کند             بلبل نمی رنجد زگل هر چند آزارش کند

و غمگنامه ترین فریاد عاشقان جشن وصال !

خود خود تویــــی !!!!

راز سر به مهر خدایی ترین جلوه ی دوست داشتن ،

رمز طلوع صادقانه ترین  سپیده ،

ترنم زیبا ترین نگاه ،

معشوقه ی این دل بی قرار :

بی عمرزنده ام ، با تو می خندم ،می گریم، می بالم، می شورم ،می نازم و می مانم ؛

بی تو ماندن را نیز از یاد برده ام

بانو ، پرسشی دارم : من اگر بدم اگر خارم اگر مشتی شقاوت با این دلم جه میکنی ؟ با چشمانم که یک دریا گریسته اند چه می کنی ؟ با سینه ام که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد؟

راز پنهان

عجب رازی است درمیان غنچه های باغ عشق ، به یک حضور می خندند و از درد فراق به خود نمی پیچند از این راز تر اشک سحرگاه و دعای وصال من است ، بی گریه نمی توانم زیست !

یکی!!! گفت : زندگی ؟

گفتم : کنار یار نشستن ،به تماشای جلوه اش ایستادن و سفره ی عشق و راز پنهانش گشودن

گفت :مُردگی ؟

گفتم : بخواهی و او تو را نخواهد [ یا حداقل ندانی ]

گفت : بودن ؟

گفتم : گمان کنی با نبودن مسأله دارد

گفت : بوی زلفش ؟

گفتم : یک آرزو       [هست مرا روز وشب باصنمی گفت وگو / نیست به دل آرزو جزشکن زلف او]

گفت : او ؟

گفتم : یک بغل احساس !!!!

گفت : تو ؟

گفتم : یک آغوش

...