راز پنهان
عجب رازی است درمیان غنچه های باغ عشق ، به یک حضور می خندند و از درد فراق به خود نمی پیچند از این راز تر اشک سحرگاه و دعای وصال من است ، بی گریه نمی توانم زیست !
یکی!!! گفت : زندگی ؟
گفتم : کنار یار نشستن ،به تماشای جلوه اش ایستادن و سفره ی عشق و راز پنهانش گشودن
گفت :مُردگی ؟
گفتم : بخواهی و او تو را نخواهد [ یا حداقل ندانی ]
گفت : بودن ؟
گفتم : گمان کنی با نبودن مسأله دارد
گفت : بوی زلفش ؟
گفتم : یک آرزو [هست مرا روز وشب باصنمی گفت وگو / نیست به دل آرزو جزشکن زلف او]
گفت : او ؟
گفتم : یک بغل احساس !!!!
گفت : تو ؟
گفتم : یک آغوش
...
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت
توسط حامد