کاش می دانست که : منِ آزرده دل را کس گره از کار نگشاید!

و این بس عجب مدار ،روز فراق را که نهد در شمار عمر ؟ که گفت عمر ما کوتاه است ؟ عمر ما هزار و یک حجله به بلندای یلدا دارد! شکوه او مرا چنین به شِکوِه وا داشت:

که مانده ام تنها به جرم شیدایی ، و خسته ام نیز از خزان تنهایی ،بهار عمر من چرا نمی آیی ؛ ومن از صبوریت در شگفتم ؛ای خوبترین و ای شکوه دریا : آرزونامه های مرا که یک یک پر می دهم به دانه ای در دام انداز آنگاه جمله ای چند برآن بیفزا  تابدانم تو نیز ...

دیگر شِکوِه نمی کنم مگر نه اینکه درد عاشقی درد نیست ،

عاشق اگر بیند ستم کی شکوه از یارش کند             بلبل نمی رنجد زگل هر چند آزارش کند

و غمگنامه ترین فریاد عاشقان جشن وصال !