نشسته بودم داشتی رد می شدی با خودم زمزمه کردم :

 

بهــــــــار زیباست اما بی تو ای زیبا ترین هیچ زیبایی دلم را بر نمی انگیزد که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو دوخته ، از خانه که می آیی یک دستمال سفید گزیده ی شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور احتمالا گریستن های من بسیار است ! حتما دانسته ای که نامت به حریم قلبم خیمه زده ! اینک واژه ها را به جنس تـــــــــــــــو برمی گزینم فاش میگویم :

در دل تنگم چموشی می کند انبار حرف ــــ محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف 

 

اجازه می دهی دلتنگیم را با تو قسمت کنم؟ دیگر یــــــــارای نوشتن ندارم ، تـــــاکــــی دوره کنم شب را ، روز را و هنوز را ؟ من این روز ها را عکس گرفته ام طاقچه ی دلم پر است از این خاطرات ، از این شور ها و شعور ها و پر است ازتو ؛

و تــــو :

هستی آن قشنگ ترین بلایی که آمدی به سرم ، کاش هنوز هم می توانستم بنویسم ... حیف.... باز هم پایان بی پایان!!!  ..........................